سفارش تبلیغ
صبا ویژن
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

.بگوییم زندگی میگذرد، آدمها میگذرند و هی سنگین تر شویم از اندوه.

شب های انتظار و حسرت و حسادت و افسوس را پشت سر گذاشتیم. از پهلویِ چشم های ورم کرده از گریه های خاموش تا سحر گذر کردیم. درد متأثر از بلعیدن صداها و فکرها و اشک ها را چشیدیم. در جهان جمله های نگفته، کارهای نکرده، آرزوهای نرسیده مغروق شدیم. دفترهای مجازی و واقعی را به اندوهِ شبانه احساسمان آغشته کردیم. روزهای خالی از معنا و عمق ما را در خود کشیدند. در ابتدای بیداریِ صبح های نامطلوب به سفیدیِ سقفِ اتاق خیره ماندیم. و عمرمان را سپردیم به نقاب های گاه و بیگاه تا خالی از اضطراب و غصه و محنت بنظر برسیم. و درنهایت زنده ماندیم. زندگی از سر گرفتیم. نشاط را در پهنه شب و روزمان پهن کردیم. منطق را پیشه راه کردیم و القصه دوباره شدیم زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ... آن کبودی های حاصل از بحران را فراموشی خاکسترگونِ روحمان در خود فرو برد. زمان گذشت و آن قسمت های ضرب دیده از جانمان دست در دست نسیان گذاشتند. اما نسیان، مرهم نبود. مسیر کودکانه و شاعرانه ای بود تا در گرداب چرخه های معیوب گرفتار آییم. فراموشی، چاره کار نبود. تلاش مذبوحانه قلب دلمه دلمه شده مان بود که «همه چیز درست میشود». غفلت کردیم و آنگاه به خود آمدیم که از نو جانمان در طلب وصل دوست به هق هق افتاد و مجدد در آتش فراق شعله ور شدیم ... پستی های زندگی به فسردگی و چشمان خالی از فروغ منتهی شدند و ما آسان ترین مسیر را پیش گرفتیم: خود را به رودخانه بلایا وانهادن ...

 


+ مریم هستم
.رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی.

در این واپسین ماه ها، اتفاقات زیادی آمدند، از برابرم و شاید از رویم گذشتند و به سیاهی فراموشی پیوستند. ساعت های زیادی تن و بدنم را در امواج آدمها و حرفها و نگاه ها رها کردم. لحظات زیادی بودند که خودم را میان شلوغی ها و مشغله ها به «ایستادگی» درس دادم. در این واپسین ماه های سرشار از ترس و اضطراب و استرس، میخواستم تمرینِ «زندگی» کنم. روزهایی که شناور بودم در حرف ها و کلمه ها، خبرها و حادثه ها و خالی از ادبیات، هنر و درون نگری. روزهایی که سینه ام از هرآنچه آرامش را به دنیایِ من تزریق میکرد، تهی بود. میخواستم آن قسمتی از خودم را روشن کنم که سالهاست خاموش شده. آن قسمتی که بلد است با تمام آدمها بنشیند و بگوید و بخندد. با تمامِ آدمها انس بگیرد. با تمام اتفاقات دلخراش بایستد. آن قسمتی که بلد است شجاع باشد. نرم باشد. بپذیرد و پذیرفته شود. آن قسمتی که میخندد. براق است. و با همه دوستی میکند. آن قسمتی که واژه هایش را بجای نوشتن، در مصدر «گفتن» صرف میکند. آن بخشی از من که دور بود و خواب آلود. آن ناحیه که دستش را گرفته ام و بیرون کشیدمش. بالا آوردمش. و حالا مثل کلید خاموش و روشن سیستم ها، «میتوانم» فردا صبح که از خواب بیدار میشوم، روشنش کنم و اگر لزومی ندیدم بگذارم او بخوابد و مابقی ام بیدار باشیم. میدانی از چه میگویم؟ از آن جمله ی نعیمه بخشی که نوشته بود «... چون قبل از اینکه جهان را بشناسم، تخیل من را با جهان خودش آشنا کرده بود. چون با همه تغییرها، تحول ها، با همه شکست هایم، انگار تاروپودم را با نخ خیال سرشته اند. چون خیالبافی حرفه دیرینه من است». از این میگویم که ما خیالباف ها، همیشه یک جهان داریم که مأمنِ همیشگیِ ناامنی ها و تنهایی هایمان باشد. یک جهان که میتوانیم نگهش داریم برای روزهای بی انرژی. برای انتهایِ‌ شبهای خستگی. برای لحظات low buttery. ما خیالباف ها، یک روز یاد میگیریم مثل شما جهان را نگاه کنیم. مثل شما خالی از حرف زدن با سایه های تصوری و پر از کلماتی که میان آدمها ردوبدل میشود. اما همیشه آن گنجینه -خیال- در کنج دلمان هست. آن بومی که میتوانیم برهنه شویم از واقعیت ها و رنگ های خودمان را نقش کنیم... در این واپسین ماه ها بیش از همیشه یاد گرفته از قاب شما دنیا را ببینم. بیش از پیش به دنیای شما گام نهاده ام. و حالا دلم برای پی و ریشه خودم، برای جهانی که از ابتدا به آن تعلق داشته ام تنگ شده است. دلم برای هنر، برای ادبیات، برای درون نگری، برای خواندن و نوشتن، تنگ شده است...


+ مریم هستم
.میگذارم شب تمامم کند.

برای همه چیز نگرانم. برای آینده. برای احساساتم که گمان میکنم دیگر برنمیگردند. دیگر شبیه گذشته نمیشوم. دیگه ورِ حسی و عاطفی ام برای کسی به تپش درنمی آید. بیشتر دلهره دارم که اصلا برای کسی به تب و تاب می افتم؟ هرگز؟ هرگز دستان کسی که میخواهمشان سهم دستانم میشود؟ هرگز نگاه های تب آلود و آتشین چشمانم را مسخ میکنند؟ نگاه میکنم به پیرامونم. به کسانم. به دوستانم. و این عقب ماندن در رهگذرِ عاطفی ترسی عمیق بر دلم می نشاند ... من از آینده میترسم. رشته و تحصیل و شغل و درآمد توی سرم هوار میشوند، وهم بر تمام تنم مستولی میشود و سر در گریبان می لرزم. توی ذهنم «آینده» بانگ برمیدارد. و دلم میگیرد از تصورِ ناخوشی هایش. نقص هایش. کجی هایش ... «آینده»، «تعلق»، «درآمد» روی افکارم شبانه روز راه میروند. دیگر جایی ندارم برای انتزاعات. برای رقص، شعر، شور، نوشتن و واژه ها... از تلخیِ واقعیتها می نشینم گوشه ای و راهِ رویا را دور میابم. دور و نایاب. شبها برای نجات به خیال پناه میبرم-این تنها نقطه بکر سرزمین جادویی درونم. در خیالم نقشها را، شخصیتها را، اتفاق ها را، حتی خودم را و تو را هرطور بخواهم تاب میدهم. رنگ میکنم. بالا میبرم. پایین می آورم. در خیالم فرمانروایی میکنم. در خیالم آینده ایمن است. آینده جور شده است. آینده شبیه رویاها سبز و آبی و نارنجی است. آینده بارانی است با بوی خاک نم خورده و رقص نور روی سبزیِ برگهای اقاقیا... میدانی؟ از وقتی نیستی دیوانه شده ام. این را همان یک هفته ای که تازه برگشته بودی فهمیدم. فهمیدم وقتی هستی چقدر بیشتر به زندگیِ واقعی چسبانده میشوم. وقتی هستی زندگی ام شبیه خیالها میشود. شبیه رویاها طلایی. دیگر نیازی به سایه ها ندارم وقتی حرفهایت کنار گوشم است ... تو نیستی و من سالهاست که دیوانه ام. یک دیوانه با آینده ای ترسناک. یک دیوانه که دستی برای پنهان شدن از واهمه هایش ندارد ... یک دیوانه ی بی پناهِ خیالاتی. 


+ مریم هستم
...

دلم برای دنیای انتزاعیِ کلمه ها تنگ شده است. میدانی اینروزها سینه ام از معنا و واژه تهی ست. اینروزها پرم از خالیِ خیال. پرم از خالیِ خیال ... و این شبیه دردی ست بی انتها


+ مریم هستم
.به نقطه ای که پایان آن سطرها گذاشته بودم نگاه میکنم.

یک‌جایی در تن و جانم بی‌حس شده و این بی‌حسی موضعی به مرگ تدریجی می‌ماند که معلوم نیست تا چند وقت دیگر ادامه پیدا کند. من آن نقطه از روح‌ام را حس نمی‌کنم دیگر اما بی‌حسی‌اش را حس می‌کنم، از کار افتادن سنسورهایش و عدم واکنشش به هر جور محرکی. در آن نقطه پیش‌ترها اتفاقات خوبی می‌افتاد، اشتیاق‌های عمیق و طولانی و باور به آدم‌هایی که برایم مهم بودند و گمان می‌کردم که بله، من هم برای آن‌ها مهم هستم. در آن نقطه دیدارهایی اتفاق می‌افتاد که شورانگیز و خوش بود و پیوستگی قدم‌ها و امتداد شانه‌ها را نشان می‌داد، انعکاس تصویر دو نفر روی لحظه‌هایی که در آن می‌زیستیم. حالا چه‌ام شده؟ انگار ناگهان از تمام آن لحظه‌ها و اتفاق‌ها کنار گذشته شده‌ام، چرا دیگر کسی صدایم نکرد؟ چرا نگفت چهره آبی‌‌ام پیدا نیست، چرا نگفت تو مهربان ِمن، بیا کنار پنجره که آفتاب روح من عیان شود؟ شاید زندگی عاق‌ام کرده و چقدر این ساعت از روز برای اندوه حاصل از بی‌حسی، زمان نامناسبی است.

+ نعیمه بخشی


+ مریم هستم
| کمی درباره من |

در زبان عبری مریـم یعنـی آیینه دریا .

دریا شکل زنیسـت که نگـاهش عمیـق

و هُرم نفس هایش شرجی ست .

مریـم برای من ،

همان آیینه طغیانگری

و آرامش ِ زن شرجی ست .

مصداق سکون و خشم .

ژرفا و سطح .

شفافیت و تیرگی .

تم ِ تمام و کمالی از آبی ها .

مریم ، خاکستری ِ معمولی ِ

دریاییست در هوای ابری .

زیبایی / زیبایی / زیبایی ...

مریم ، نگاهی ست عمیقتر

از چشمان پنجره ی گشوده به دریا .



روزمرگی ها و حس های گهگدارم را

با بلاگم شریـک میشوم .

این سطور

نه آنچنان قابل و شایسته خواندن اند

پس اگـر من را میخوانید ،

تمامـا از نگاه مهربان خودتان است .

ممنون از محبت دلتان :)


MeLoDiC

قالب