سفارش تبلیغ
صبا
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

.تو از تمامِ من شروع میشوی.

اواخر آذر ماه است. هفته سختی را پشت سر گذاشتم. 1 ماه مانده 20 سالگی ام را فوت کنم. بفرستمش پی باقیِ سالهای رفته. بفرستمش کنار سالی که تو رفتی. در سکون و سکوتِ عجیبِ پسِ روزهای تلاطم نشسته ام. عزیزِ زود از برم رفته، نمیدانم نبودِ تو است یا گذارِ زمان که به خویشتن داری انسم داده است. به بغض های نابجا را فروخوردن. به حق خودم را فریاد کشیدن. به نترسیدن و اخم شدن. به اشک های انتهای شب و در تنهایی در خودم عوض گله ها مچاله شدن و در رویای تو فرو و فروتر رفتن. به هرآنچه بودنت مرا از نیاز به آنها سلب میکرد و اینروزها پُرم از آنها. من لبریزم از وعده خلسه های به تعویق افتاده و جنگیدن با روزمرگی های ماشینی. آکنده از دوری قلبم با خلوتم، نوشته هایم، کتابهایم و هرآنچه پرم میکرد در روزهای خالی از آغوشت. میان آدمها و اتفاق های هر روزه رفت و آمد میکنم و تو در این میان به سراب هم نمیمانی. خالی ام از آغوشت، از خودت، حتی از سرابت ، نازنین بی رحمم. دارم 20 ساله میشوم و کمتر حساسیت بخرج میدهم، گلویم از دردها فشرده میشود، قلبم به تنگ می آید و برای چیزهای کوچک غر و ناله میشوم. جایِ خالی ات را با هرچه پر کردم وا داد، پس افتاد، تاب نیاورد. و هرگز نفهمیدم پشت تمام این سالها چگونه ار هرجایی شروع میشدی؟ چگونه از نبودنت هم نمیرفتی؟ در نبودنت هم از من سر میرفتی. سکوت مهمان لبهایم است. به کم از لبهایم جاری میشوی. جاری نمیشوی اصلا. در دلم اما ... در دلم اما طوفان اقیانوست تا مدت مدیدی به تفصیل و تعمیق خراشم میداد. اقیانوسی که به تازگی به سکون آشنا شده است. حالا، بعد از چندین سال، خموش گوشه ای از دلم نشسته ای. کش نمی آیی. پس نمیروی. پیش نمی آیی. خشمم را برانگیخته نمیکنی. با امید خیالی مخلوط نمیشوی. تنها نشسته ای و نظاره میکنی چه سخت شده ام بعد از تو. چه سر به زیر. چه آرام ... مگر چاره ای داشتم جز به قوی بودن و حفظ قرار؟

در سکوت و سکون عجیب روزهای پس از تلاطم آذر ماه نشسته ام و به سختی ام فکر میکنم. به تاب و توانی که ارمغان ناگزیرِ نبودنِ توست.


+ به قلم مریم
.گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود.

شب به صبح می‌رسد. در خودم مچاله می‌شوم و سال‌ها حرف واپس زده شده دوره‌ام می‌کنند. انگار کن پشت این انبوه، ذره ذره جان می‌دهم. در خیالم مرور می‌شود: دردی که به سردی گرایید و حس‌وحالی که پسِ تمام این سال‌ها به پژمردگی نزول کرد. فشرده‌ی دلم از تو، نک و ناله است. از تمامم سایه‌ای شبیه به من مانده. سایه‌ای محو و دوردست که ندیدی‌اش. نمی‌بینی‌اش. همره و پشت به پشت‌ات قد کشیدم. طوری در دلم شدی که هیچکس نمی‌توانست. بلدش نبود. شرجی و آفتابیِ هوای اطرافت را پاییدم. جلو آمدم چترت شدم در باران. پوشش‌ات شدم در بوران و آبت شدم در بیابان. سیراب که می‌شدی می‌رفتی. بارها و سال‌ها میرفتی. در لحظه‌های دیری و دوری، از خود احوالات این سایه را می‌پرسیدی؟ چگونه در فراغت شعله کشید؟ در تبعیدِ ناگزیر دلش چگونه تهی شد؟ ماسید و تار شد؟ و به واقع، چگونه این تب‌های گاه و بیگاهِ در رفت و آمد بودنت را تاب آورد؟ در بعید و قریب بودن مداومت را؟ تاب آورد یا آرام آرام به خاکستری آب رفت؟ مدت‌هاست والاسِمَتان و قدرقدرتان، به کنارت می‌گیرند، رام دیگران می‌شوی و من، نظاره‌گر، راه تنفسم هرباره کمی تنگ‌تر می‌شود … بِهَمَت می‌ریزند، دلت را زیر و رو می‌کنند و من هم پاسوز گناه اغیار به این گریز تو از احساس و عاطفه متهم می‌شوم. همین فرار هزارباره‌ات از سایه‌ای که تلخی‌هایش را نشنیدی. احساس نکردی و هماره درگیر خود، بی‌توجه از او گذر کردی.


توانی برای نوشتن نیست …
«مرا نمی‌بینی» و این چکیده سالیان توست برای دلم.


+ به قلم مریم
.تو را نادیدنِ ما غم نباشد.

روی قایق نشسته‌ام. دریا آرام است. گهگداری موجی ملایم قایق را به بالا و پایین میبرد و برای تعادل من چیزی شبیه قلقلکی یواش است. قرار را یاد گرفته‌ام. خویشتن‌داری از قواعد زندگی‌ام شده است. از کنارم اتفاقات دستی ب قایق میکشند اما نهایت، عبور است که عایدیِ آنها می‌شود. عبور است که سهم هرچیزی در زندگی‌ام می‌شود. کنارم خالی است. خالی از حضور. درونم پر است. پر از یادها. گهگدار آدمهایی می‌آیند روی قایق. آدم‌هایی که گزینه‌های اطرافشان را گم کرده‌اند. دستشان خالی شده. لینک می‌زنند میان قلب‌هامان، کمی نشاط پخش می‌کنند بین درزهای تخته‌ای که بر آن سوارم، کمی فروغ، کمی تنفس. بعد می‌روند پیِ گزینه‌های بزرگ‌تر، فریبنده‌تر، درخشان‌تر. بعید می‌روند. غریب می‌شوند. پیوندها کش می‌آید. به قلبم نگاه می‌کنم. قرمزِ وصله پینه من. در خالیِ قایقم سعدی می‌خوانم: «تو را نادیدنِ ما غم نباشد - که در خیلت به از ما کم نباشد». فوت می‌کنم در شرجیِ هوای اتفاقات، میانِ پیوندهای دور شده. برای یک عصر جمعه بی‌قرار می‌شوم. بر بی‌قراری‌ام باران می‌زند. می‌نویسم چه خوش می‌گفت سعدی ما: «نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی» و در خود خموش‌تر می‌شوم. بر اتفاقات آسان‌گیرتر. بر دوری‌ها رهاتر و بر بودن‌ها رقیق‌تر.
عبور است و گذار است سهم هرچیزی در زندگی‌ام. خویشتن‌داری و هزار حرف مگو در دل انباشتن، آموزه بزرگِ این «گذرها» ست برای من.


+ به قلم مریم
.و عشق بود، آن حس مغشوشی که ناگاه محصورمان میکرد.

بعضی آدمها جای خالیِ‌ عشق را، نیاز به آغوش کشیده شدن را، تمایل به حمایت شدن را، با تمام قوا و نیرویی که دارند، با هرچه بتوانند پر میکنند. اگر بلد باشند از غمشان به سود خود بهره ببرند، اگر از آن دسته ای باشند که روی عزت نفس خود حساسند، یکجا نمی نشینند و اشک بریزند -هرچند اشک ریختن هم بخشی از ماجراست. آنها عوضِ رابطه از بین رفته قلبی خویش، روابطشان با خانواده و دوستان را قوی تر میکنند. شاید با خدا و نیروهای ماورایی عمیق شوند. روی استعدادهای نهفته خود کار میکنند. علایق خود را پی میگیرند. اعتماد بنفس از دست رفته در دلبستگیِ تخریب شده را با شاد و خوش انرژی بودن میان دیگر آشنایان طاق میزنند. برای شغل و رشته خود، وقت بیشتری صرف میکنند. چیزی پنهانی در بطن تمام حالت ها و رفتار هایشان هست: «میخواهم ثابت کنم هنوز تمام نشده ام» و در حقیقت، اگر بازیگری را خوب بدانند، قدرتی جز قدرت شبها به این راز نهان آنها پی نمیبرد. و چشمی جز چشمانِ آسمان. شاید باید سالها بگذرد تا غمِ مدامِ پس زده شده در طول روزها سر باز کند. سر باز کند تا بیادشان بیاورد تمامِ پیشرفت ها، ذوق و نبوغ هایی که به عرصه ظهور درآمدند، روابطی که بهبود یافت، ابعاد تاریکی که روشن شد، با روزهای بودنِ او برابری نمیکنند. باید زمان زیادی بگذرد تا بفهمند انتهای روز که اشتیاق به هم صحبتی و هم آغوشی در وجودشان میجوشد، هیچ چیز مرهم ترک های قدیمی دلشان نمیشود. هیچ چیز به او مانند نمیشود. او همیشه در کفه سنگین تر ترازو بود. در همان روزهایی که هنوز حفظ غرور نگاهشان در صدر واجبات بود هم او در برابر بهترین دستاوردها برنده بود. او در تمام این سالها گوشه دلشان بود : سرجای همیشگی. و دنیا با تمام عظمتش، نتوانست چیزی شبیه او را به آنها هدیه بدهد. دیگر نتوانست.


+ به قلم مریم
.من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.

واژه ها می آیند. در سکوتِ درازایِ بی انتهایِ ذهنم قدم میزنند. مینشینند. بلند میشوند. میروند. میدوند. عاقبت صدای خستگی شان در ذهنم تکرار میشود و در خاکستریِ فراموشی محو میشوند. روزها می آیند: و با مشتی از اتفاق میروند. تعابیر و تفاسیرم از رفتارها و تکاپوها، خشم ها و لطافت ها، اشک ها و شوق ها کلمه میشوند. کلمه ها در سرم راه میروند: در جاده. در ماهِ آبان. زیر باران. در راهروهای دانشگاه. زیر آسمانِ دلگیر خوابگاه. در پیاده روی ها. در کتاب ها. آهنگ ها. زیر ابرهای اسفنجی. همیشه. هرجا. این کلمه ها هستند که تنهاییِ ذهنم را همراهند. خودم اما به سکوت خو گرفته ام. آدمی چه آسان انس میگیرد با دردهای هولناک پیشینِ سینه اش. با خلوتِ تنهایی اش. با سکوتِ بی تلاطمش. با هرآنچه روزی وهمش را داشت و اینک بازو به بازوی آن است. انگاره هایم، چیزی میان نوشتن و گفتن گیر میکنند. نه با قلم درگیر میشوند تا به نوشته درآیند، نه به صدا بدل میشوند تا از مسیر حنجره بیرون بریزمشان. با سکوت عجین شده ام. تو گویی این خموشی شبیه دست و پا از آغاز با من بوده: نزدیک، متصل و ممتد. گاهی هراس برم میدارد که خودم را در سکوت گم نکنم؟ فراموش نکنم؟ مایع تاریکش جلوی چشم هایم را نگیرد و خودم را از یاد ببرم؟ شبیه واژه هایم که در خاکستریِ فراموشی محو میشوند. شبیه پندارهایم که حرف نمیشوند. دست خودم را در سکوت میگیرم. میرقصم. با نوای موسیقی بازخوانی میکنم. بسامد صدایم را از جایی میان حلق و گوش میشنوم. باران به پنجره میزند. آبان ماه است. پرده را کنار میزنم و استمرارِ قطره های باران را نظاره میکنم. به استمرار می اندیشم. استمرارِ این سکوت ...


+ به قلم مریم
| کمی درباره من |

در زبان عبری مریـم یعنـی آیینه دریا .

دریا شکل زنیسـت که نگـاهش عمیـق

و هُرم نفس هایش شرجی ست .

مریـم برای من ،

همان آیینه طغیانگری

و آرامش ِ زن شرجی ست .

مصداق سکون و خشم .

ژرفا و سطح .

شفافیت و تیرگی .

تم ِ تمام و کمالی از آبی ها .

مریم ، خاکستری ِ معمولی ِ

دریاییست در هوای ابری .

زیبایی / زیبایی / زیبایی ...

مریم ، نگاهی ست عمیقتر

از چشمان پنجره ی گشوده به دریا .



روزمرگی ها و حس های گهگدارم را

با بلاگم شریـک میشوم .

این سطور

نه آنچنان قابل و شایسته خواندن اند

پس اگـر من را میخوانید ،

تمامـا از نگاه مهربان خودتان است .

ممنون از محبت دلتان :)


MeLoDiC

قالب