سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

ثابت !

اَلـَیسَ اللهُ بِکافٍ عَبدَهُ؟

{ زمر / 36 }


.به بیداری میمُردم از صفحه ای به صفحه ای.

21 سالگی عزیزم، میراثِ واپسین روزهایت اندوه بود. تاریکی‌های زخمِ سربازکرده‌‌ی خشم و نابرابری بود. تلی بود از بی‌قراری که روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. سوگ بود و غم و اشک که از قلبم بالا می‌رفتند. و چیزی در جانم بود که هی حالم را خراب‌تر می‌کرد … دستِ یاریِ منجیانِ همیشگی‌ام -هنر، ادبیات، سینما و موسیقی- در قعرِ تاریکی‌ها محو می‌شد و من می‌ماندم با دنباله‌ی تنهاییِ صدایی که شنیده نمی‌شد. اندوه و خشمم را در یک یک نفس‌هایم، در رگ و پی‌ام و در سلول‌هایم جا داده بودم؛ و دیگر قطره‌های آبی که زیر دوشِ حمام روی تنم سُر میخورند، هوایی که با بازدمم ترکیب میشد و لیوان‌های چایِ پی‌در‌پی‌ام ردی از جبینِ خمیده‌ام داشتند: نماینده‌ی ثبت لحظاتِ سپری شده … [دادِ خود را به بیدادگاهِ دل آورده بودم] 

حالم چیزی بود شبیهِ آنجایی که حسین پناهی نوشته بود:

[آری دلم، گلم/ این اشک‌ها خونبهای عمر رفته من است/ میراث من/ حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود/ تا بدانم، بدانم، بدانم/ به وام وانهادم مهر مادریم را/ گهواره‌ام را به تمامی/ و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم/ و کبوترانم را از یاد بردم/ و می‌رفتم و می‌رفتم و می‌رفتم/ تا بدانم و بدانم و بدانم/  از صفحه‌ای به صفحه‌ای/ از چهره‌ای به چهره‌ای/ از روزی به روزی/  از شهری به شهری/ زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می‌کردند]

عزیزم، آنها آزادیِِ ما، امنیت و برابری‌مان را نشانه گرفتند و ما آموختیم خروشِ خشم و اندوه‌مان را به بینش بدل کنیم تا سبزیِ قدرت از بطنِ آن ریشه بزند. «که آگاهی همان قدرت است و قدرت همان آگاهی». آنها همدلی و کنارِ هم ایستادن‌مان را آماجِ خودشان کردند و ما در دستان‌مان «بیداری» شکوفا می‌شد. که شاید روزی هوشیاری، نورِ پسِ چشمان‌مان را نمایان کند و باریکه‌ی امید را بر زندگی‌هامان.

[پس ادامه میدهم سرگذشت زنی را که هیچ‌کس نبود/ با این همه تو گویی اگر نمی‌بود/ جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود/ چون آن درخت که زیر باران ایستاده است/ نگاهش کن/ چون آن کلاغ/ چون آن خانه/ ما گلچین تقدیر و تصادفیم …]

21 سالگیِ عزیزم، می‌سپارمت به عشق، به صلح، به باد :*


+ مریم هستم
.ما تو رویا خونه ساختیم.

شما نجنگیدین و بُردین، ما جنگیدیم و باختیم


+ مریم هستم
.بگوییم زندگی میگذرد، آدمها میگذرند و هی سنگین تر شویم از اندوه.

شب های انتظار و حسرت و حسادت و افسوس را پشت سر گذاشتیم. از پهلویِ چشم های ورم کرده از گریه های خاموش تا سحر گذر کردیم. درد متأثر از بلعیدن صداها و فکرها و اشک ها را چشیدیم. در جهان جمله های نگفته، کارهای نکرده، آرزوهای نرسیده مغروق شدیم. دفترهای مجازی و واقعی را به اندوهِ شبانه احساسمان آغشته کردیم. روزهای خالی از معنا و عمق ما را در خود کشیدند. در ابتدای بیداریِ صبح های نامطلوب به سفیدیِ سقفِ اتاق خیره ماندیم. و عمرمان را سپردیم به نقاب های گاه و بیگاه تا خالی از اضطراب و غصه و محنت بنظر برسیم. و درنهایت زنده ماندیم. زندگی از سر گرفتیم. نشاط را در پهنه شب و روزمان پهن کردیم. منطق را پیشه راه کردیم و القصه دوباره شدیم زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ... آن کبودی های حاصل از بحران را فراموشی خاکسترگونِ روحمان در خود فرو برد. زمان گذشت و آن قسمت های ضرب دیده از جانمان دست در دست نسیان گذاشتند. اما نسیان، مرهم نبود. مسیر کودکانه و شاعرانه ای بود تا در گرداب چرخه های معیوب گرفتار آییم. فراموشی، چاره کار نبود. تلاش مذبوحانه قلب دلمه دلمه شده مان بود که «همه چیز درست میشود». غفلت کردیم و آنگاه به خود آمدیم که از نو جانمان در طلب وصل دوست به هق هق افتاد و مجدد در آتش فراق شعله ور شدیم ... پستی های زندگی به فسردگی و چشمان خالی از فروغ منتهی شدند و ما آسان ترین مسیر را پیش گرفتیم: خود را به رودخانه بلایا وانهادن ...

 


+ مریم هستم
.رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی.

در این واپسین ماه ها، اتفاقات زیادی آمدند، از برابرم و شاید از رویم گذشتند و به سیاهی فراموشی پیوستند. ساعت های زیادی تن و بدنم را در امواج آدمها و حرفها و نگاه ها رها کردم. لحظات زیادی بودند که خودم را میان شلوغی ها و مشغله ها به «ایستادگی» درس دادم. در این واپسین ماه های سرشار از ترس و اضطراب و استرس، میخواستم تمرینِ «زندگی» کنم. روزهایی که شناور بودم در حرف ها و کلمه ها، خبرها و حادثه ها و خالی از ادبیات، هنر و درون نگری. روزهایی که سینه ام از هرآنچه آرامش را به دنیایِ من تزریق میکرد، تهی بود. میخواستم آن قسمتی از خودم را روشن کنم که سالهاست خاموش شده. آن قسمتی که بلد است با تمام آدمها بنشیند و بگوید و بخندد. با تمامِ آدمها انس بگیرد. با تمام اتفاقات دلخراش بایستد. آن قسمتی که بلد است شجاع باشد. نرم باشد. بپذیرد و پذیرفته شود. آن قسمتی که میخندد. براق است. و با همه دوستی میکند. آن قسمتی که واژه هایش را بجای نوشتن، در مصدر «گفتن» صرف میکند. آن بخشی از من که دور بود و خواب آلود. آن ناحیه که دستش را گرفته ام و بیرون کشیدمش. بالا آوردمش. و حالا مثل کلید خاموش و روشن سیستم ها، «میتوانم» فردا صبح که از خواب بیدار میشوم، روشنش کنم و اگر لزومی ندیدم بگذارم او بخوابد و مابقی ام بیدار باشیم. میدانی از چه میگویم؟ از آن جمله ی نعیمه بخشی که نوشته بود «... چون قبل از اینکه جهان را بشناسم، تخیل من را با جهان خودش آشنا کرده بود. چون با همه تغییرها، تحول ها، با همه شکست هایم، انگار تاروپودم را با نخ خیال سرشته اند. چون خیالبافی حرفه دیرینه من است». از این میگویم که ما خیالباف ها، همیشه یک جهان داریم که مأمنِ همیشگیِ ناامنی ها و تنهایی هایمان باشد. یک جهان که میتوانیم نگهش داریم برای روزهای بی انرژی. برای انتهایِ‌ شبهای خستگی. برای لحظات low buttery. ما خیالباف ها، یک روز یاد میگیریم مثل شما جهان را نگاه کنیم. مثل شما خالی از حرف زدن با سایه های تصوری و پر از کلماتی که میان آدمها ردوبدل میشود. اما همیشه آن گنجینه -خیال- در کنج دلمان هست. آن بومی که میتوانیم برهنه شویم از واقعیت ها و رنگ های خودمان را نقش کنیم... در این واپسین ماه ها بیش از همیشه یاد گرفته از قاب شما دنیا را ببینم. بیش از پیش به دنیای شما گام نهاده ام. و حالا دلم برای پی و ریشه خودم، برای جهانی که از ابتدا به آن تعلق داشته ام تنگ شده است. دلم برای هنر، برای ادبیات، برای درون نگری، برای خواندن و نوشتن، تنگ شده است...


+ مریم هستم
| کمی درباره من |

در زبان عبری مریـم یعنـی آیینه دریا .

دریا شکل زنیسـت که نگـاهش عمیـق

و هُرم نفس هایش شرجی ست .

مریـم برای من ،

همان آیینه طغیانگری

و آرامش ِ زن شرجی ست .

مصداق سکون و خشم .

ژرفا و سطح .

شفافیت و تیرگی .

تم ِ تمام و کمالی از آبی ها .

مریم ، خاکستری ِ معمولی ِ

دریاییست در هوای ابری .

زیبایی / زیبایی / زیبایی ...

مریم ، نگاهی ست عمیقتر

از چشمان پنجره ی گشوده به دریا .



روزمرگی ها و حس های گهگدارم را

با بلاگم شریـک میشوم .

این سطور

نه آنچنان قابل و شایسته خواندن اند

پس اگـر من را میخوانید ،

تمامـا از نگاه مهربان خودتان است .

ممنون از محبت دلتان :)


MeLoDiC

قالب