سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

ثابت !

اَلـَیسَ اللهُ بِکافٍ عَبدَهُ؟

{ زمر / 36 }

+ اینجا هم هستم » کلیک


تابستان 97 - 31 شهریور

در این تابستان قوی‌تر شدم. کمی رها. اندکی فروتن. روحیه‌م را از موجودات غول‌پیکر تاریک زندگی‌ام پس گرفتم. فکر میکنم همین‌ها برای اینکه بگویم تابستان خوبی را گذراندم کافی‌ست.

خداحافظ تنها و آخرین تابستان 19 سالگی. [قلب‌های نارنجی]


+ به قلم مریم
- 246 -

خیلی وقت است دلم نمیخواهد طولانی بنویسم. احساس میکنم حرف نویی برای گفتن ندارم. احساس میکنم فکرهایِ من همان فکرهای شما هم بوده یا هست یا خواهد بود و با تکرار این مکررات، به شعور شما توهین کرده ام. احساس میکنم جهل بزرگی هستم در پهنه هستی. احساس میکنم باید سکوت کنم و زیاده نگویم ... این بار سعی میکنم خلاصه بگویم تا به فزونی نکشد.

چند سالی میشود که رمان های عاشقانه ایرانی نمیخوانم. رختم را جای دیگری پهن کرده ام. جایِ -شاید- کمی عمیقتری. هفته پیش بهترین رمان دوران بلوغم را از نو خواندم. و سرتاپای یکی از قشنگترین خاطرات 14 سالگی ام را تار و مخدوش کردم. برایم جذابیت نداشت. قلم سطحی نویسنده، طرز لوس و مسخره ای که عشق را به نمایش گذاشته بود، احساسات سرسری که عمیق انگاشته میشد، توصیف ها، کامل و بی نقص بودن های غیرممکن شخصیت ها، همه چیز برایم ناچیز و لوده بنظر آمد. به همین آسانی خاطره نوجوانی و بلوغم را دستمالی کردم. با کشاندن بی دلیلِ یادبودِ شیرینِ نوجوانی، به حال. همه چیز سرجای خودش قشنگ بنظر میرسد. خاطرات، فیلم ها، کتاب ها، اتفاق ها، آدم های گذشته ،همه، متعلق به همان دوران اند. همان زمان است که جالب و شگفت انگیز، غمگین و فسرده، پرتلاطم و هیجان انگیز، دوست داشتنی و محبوب، مشمئزکننده یا ترسناک بنظر میرسند. پای آدمهایِ متعلق به گذشته را به اکنون باز نکنیم. روی ارج و عز و حرمت سابقشان، گذارِ زمان و تغییراتِ ناگزیر زمانه پرده ای کشیده که پشت این پرده هیچ است. آدمهای پشت این پوشش در زمان محو شده اند. نیست شده اند. به عدم پیوسته اند. دیگر کسی شبیه آنها را در واقعیتِ حالا نمی یابیم. بگذاریم خاطراتمان دست ناخورده و رقیق در ذهن و روحمان باقی بمانند ...

+ خداحافظ تا حرفِ تکراریِ بعدی :))


+ به قلم مریم
تابستان 97 - 23 شهریور

سریال stranger things - بله اگر رهام کنن، تمام روزهای باقیمونده از تابستونم رو هم سریال میبینم. 


+ به قلم مریم
تابستان 97 - 20 شهریور

سریال The Walking dead - در رابطه با سریال نمینویسم. درباره او مینویسم. درباره «مَگی» (یکی از شخصیت های سریال) مینویسم. درباره مگی که شبیه او بود مینویسم. میمیکِ چهره اش. چشمهایش.  چین کنار پلکش هنگام خندیدن. لبخندش. لبخندش. لبخندش. ملاحتش. لطافتِ آمیخته به نیرومندی اش. موجود ترد و ظریفِ پشتِ آرامش‌اش. سکوتش. جدی بودنش ... 8 فصل است مگی من را یادِ‌ او می اندازد. یادِ سوم شخصِ نانوشته هایم. یادِ‌ خاطره دست نخورده 16 - 17 سالگی ام. یاد دومین موجود باارزش من از آن مدرسه. مگیِ خاطراتم هستی. مگیِ خاطراتم میمانی. کامل و سالم و دست ناخورده در خاطراتم نگهت میدارم.

 


+ به قلم مریم
تابستان 97 - 15 شهریور

1. سریال Arrow - تکنولوژی چه موهبتِ خوبی ست. بعد از هر قسمتِ سریال، ری اکشن های طرفداران را میخواندم و از اینکه وقت و بی وقت، صبح و ظهر و عصر میتوانستم از احساساتِ آدمهایی شبیه خودم باخبر باشم خرسند و راضی بودم. این حالتِ مخلوط با هیجان و وجدِ‌ حاصل از فیلم و سریال، از تفریحاتِ سالمِ مستضعفین است :)))

2. کارگاه فرزندپروری


+ به قلم مریم
- 245 -

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

 گفتم ای خواب،

ای سرانگشتت کلیدِ باغ های سبز

چشم هایت برکه تاریکِ

ماهی های آرامش

کولِبارت را بروی کودکِ گریانِ من بگشا

و ببر با خود مرا

به سرزمین صورتی رنگِ

پری های فراموشی ...

فروغ فرخزاد


+ به قلم مریم
تابستان 97 - 9 شهریور

- کتابِ دوستش داشتم | آنا گاوالدا -

 

چند تا از جمله هاش :

1. بوسیدمش. دهانش بسته بود. لبخندش را بوسیدم.

2. سرم را میگذاشتم روی شکمش و حرف میزدم. ساعت ها حرف میزدم. حتی روزها. احساس میکردم صدایم زیر پوستش نفوذ میکند و این را دوست داشتم.

3. چقدر زمان لازم است تا بوی کسی را که دوست داریم از یاد ببریم؟ چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشیم؟ کاش کسی به من ساعت شنی میداد.


+ به قلم مریم
تابستان 97 - 8 شهریور

- سریال The flash -

بزرگ میشویم. واقع بین و منطقی میشویم -ناگزیریم. سلول های هیجانی مان پیر و فرسوده میشوند. دوپامین و سروتونین مان دست به عصا راه میروند. دیگر به این راحتی ها جوش و خروش در رگ و پی مان راه نمی افتد. با چیزهای کوچک به هیجان نمی آییم. چیزهایی که قبلا نیشمان را تا بناگوش باز میکرد، فقط لبخند کجی گوشه لبمان می نشاند. بله! اینها همه ساید اِفِکت هایِ بزرگ شدن است. وَ میدانی چیست؟ من هنوز بزرگ نشده ام :))) هنوز به تپیدنِ هیجان در تنم آشنایم. هنوز سریال های کمیک میبینم. و هنوز آدرنالینم با این قبیل چیزها بالا و پایین میشود. YaY :)))


+ به قلم مریم
تابستان 97 - 4 شهریور

[کلیک]

همه ی چیزهای خرج بردار را ممنوع کرده ام. بخاطر ته مانده رویاهایم با هرچه سر راهم باشد گلاویز میشوم. ته مانده ای که نمیتوانم بگذارم به دست دنیا نابود شود. نمیتوانم بیخیالشان شوم.


+ به قلم مریم
| کمی درباره من |

در زبان عبری مریـم یعنـی آیینه دریا .

دریا شکل زنیسـت که نگـاهش عمیـق

و هُرم نفس هایش شرجی ست .

مریـم برای من ،

همان آیینه طغیانگری

و آرامش ِ زن شرجی ست .

مصداق سکون و خشم .

ژرفا و سطح .

شفافیت و تیرگی .

تم ِ تمام و کمالی از آبی ها .

مریم ، خاکستری ِ معمولی ِ

دریاییست در هوای ابری .

زیبایی / زیبایی / زیبایی ...

مریم ، نگاهی ست عمیقتر

از چشمان پنجره ی گشوده به دریا .



روزمرگی ها و حس های گهگدارم را

با بلاگم شریـک میشوم .

این سطور

نه آنچنان قابل و شایسته خواندن اند

پس اگـر من را میخوانید ،

تمامـا از نگاه مهربان خودتان است .

ممنون از محبت دلتان :)


MeLoDiC

قالب