سفارش تبلیغ
صبا
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

ثابت !

اَلـَیسَ اللهُ بِکافٍ عَبدَهُ؟

{ زمر / 36 }

+ اینجا هم هستم » کلیک


.در وخامت «امور ناچیز» گرفتار میشوم.

شب از نیمه گذشته است. دارم فکر میکنم «چقدر از روزهایی که از مدامِ حق به جانب بودن و منیت پر بودم» در سیاهیِ عمیقی مغروق بوده ام. آنقدر عمیق و آنقدر نزدیک که دیگر سیاهی را نمی دیدم. چقدر روزها که فراموش کرده بودم موجودِ مفلوک و آزرده ی پشت رفتارت را ببینم. خودم را میدیدم. خودم را که به ستوه آمده. خودم را که رنجیده و آزرده خاطر شده. خودم را که زخمی است به سبب این رفتارهای آزاردهنده ات. دیگر شعاع نگاهم به درکِ اعماقِ احساساتت نمیرسید. چشمانم را سیاهیِ خودمحوری پر کرده بود. حالا که شب از نیمه گذشته است، نشسته ام و ماه هایی که گذشت را دوره میکنم. رفتارهای تو را. روزهای زیادی درکت نکرده ام. روزهای زیادی رنجاندمت و با غرور در دلم تو را متهم به بی محلی کرده ام. و مگر این همان آدمی نیست؟ همان آدمی که نصفه و نیمه است. روزهایی آشفته و مریض میشود، قدش به درکِ پیرامونش نمیرسد. مقهورِ هیجاناتش میشود. آدمی که همیشه دلخواه و دلچسب نیست. از دور معقول و آرام است اما نزدیک که میشوی بوی دیوانگی میدهد. نزدیک که میشوی رنگِ تمامِ خل و چل ها را دارد. تمامِ نصفه نیمه هایی که بر احساساتِ خودشان تکیه زده اند. بر احساساتِ یک جانبه خودشان. یکطرفه به قضیه نگاه کرده بودم و با ملالِ بزرگی که درست کرده بودم روزها را شب میکردم و شب ها را روز. اما آنچه نجات مان میداد، ملال نبود. یک سویه رفتن به ماجرا مثلِ‌ واپس رفتن همه راه های آمده بود. مثل بستنِ‌ راه عقل و مغلوب احساساتِ متعصب شدن بود. مثل نوک بینی را نگاه کردن بود. آنچه دستمان را میگرفت، دلی بود که هم راهت شود. دلی بود که دستِ دلِ صدمه دیده ات را بگیرد. دلت کمی هم قدم میخواست تا این قسمت جاده را کج دار و مریز برویم. دلت مدارا میخواست. صبر میخواست. کمی مِهر بی منت میخواست. چه میشود که گاهی اینطور غرق در آشفتگی های درونی ام تو را وا می نهم به امواج درک نشدن؟ گاهی چه نامرد میشوم ...

کاش یادم بماند گاهی چه فراموشکار میشوم. چه یادم میرود تو همان دوست داشتنیِ اصیلِ دلم هستی. چه از یاد میبرم سهمِ احساساتِ تو در این میانه را. کاش یادم بماند گاهی چه نامرد میشوم :) کاش یادم بماند همیشه حق با من نیست ... 


+ به قلم مریم
.از فصل خشک تجربه های عقیم.

از گذر اینروزها دریافته ام، آدمی به آنچه هست بازمیگردد. به آن قسمتِ دیوانه سازِ وجودش که سالیان درازی از آن مکیده شده است. آن بخشِ عمیق تاریکی که بر گلویش پنجه می انداخته است. تلخیِ آن سایه که طعمش به فراموشی سپرده نمیشود. میشود خود را مشغول کرد، فریب داد، با هر توان که هست بی انتهایِ خاکستری مان را پس زد؛ اما روزی خسته و فرسوده از این جنگ از رمق فتاده و حیران، به هیبتِ آشنای سایه های تیره قدیمی مقهور میشویم. سایه هایی که از نفس نیوفتاده اند. هستند. همیشه بوده اند. روی تمام وجودمان راهِ هوا را بسته اند. همیشه بسته بودند. شاید امشب را به این سیاهی وا بدهیم و غوطه ور در احوالِ راکدِ لزج اش دیده برهم گذاریم. شاید فردا به عادت دیرینِ مبارزه کردن برخیزیم. اما میدانیم که این جنگ بی انتهاست. این نبردِ «امروز را می بازم تا چند روزی برنده باشم» است. نبردِ خداحافظی های کوتاه مدت از فسردگی ها و کدری هاست. از گذر اینروزها فهمیده ام، آدمی به آنچه هست بازمیگردد. هرچند برای یک شب را به صبح رساندن. اما این بازگشت قطعی است. این جنینِ سقط ناشده اما نامتولدِ ناخوشی ها که بلاتکلیف بدنبال راهی برای ابراز، گهگدار سرکی میکشد؛ تماممان را ذره ذره با رخوت یکی میکند. هرچند برای چند ساعت در یک شب زمستانی. ما به این مغلوب شدن های گاه به گاه عادت کرده ایم. همانطور که به امتداد این پیکار. همین خو گرفتن هاست که موجب سکوتمان شده است. که دیگر لحظه های تیرگی حرفها را ببلعیم: ما به این شب هایِ گهگدارِ به ظلمت گذرانیدن آشناییم.ما دیگر پی شانه نمیگردیم. پیِ دست. پیِ آغوش. پیِ گوشی که واژه از حنجره خارج کنیم ... ما خو گرفته ایم به گاه هایی که میبازیم به زندگی. کمی مغلوب میشویم. در خود فرو میرویم. سکوت میکنیم. آرام میشویم. شعر میخوانیم. مینویسیم. قدم میزنیم. ساز میزنیم. زیر پتو اندکی اشک میریزیم. کمی بلند میشویم. جدال از سر میگیریم. و فراموش میکنیم لحظات شب گذشته را چه آرام در بی تفاوتیِ سیاهی ها فرو رفته بودیم ...

این تمام چیزیست که اینروزها فهمیده ام: روزها و لحظه ها -خواه مطبوع و خواه نامطبوع- همه عبور است و گذار. و ما همه تماشاییم و همه کشف.


+ به قلم مریم
.من از جهانِ فکرها و حرف ها و صداها می آیم.

عزیزم، روزهای خداحافظی با نوجوانی را به قدم زدن گذراندم. به باران. به نور. به موسیقی. هی صندوقچه این سال‌ها را گشودم و مست شدم از بوی خاطرات. بوی رستاکی که سراسر نوجوانی‌م را میدوید. بوی بالا و پایین هیجان‌ها. بوی هورمون‌های سربه هوایی که اکنون به سکون انس گرفته‌اند. به صبر. به عقل. به تداوم. به ثبات. به خویشتن‌داری. به سکوت. ردپای آدم‌هایی که این سال‌ها کنارم بوده‌اند، سراسر، از هجمه خاطرات بیرون میزند. که مرا به استمرار آمیخته‌اند. مرا به اعتماد آموخته‌اند. من از امنیت آغوش‌های این سال‌ها لبریزم. من از کسانم لبریزم.

عزیزم، انتهای روزهای نوجوانی، باریکه‌ای از آسودگیِ خاطر و طمأنینه بر جای جای وجودم نقش بسته بود. بر تمام تنم. بر یک یک نفس‌هایم. اطمینانی که عقبه خاطراتم است. عایدی کسانِ پرمهرم است.

خداحافظ نوجوانی‌ عزیزم با تمام تنش‌ها و آسایش‌ها. هیچ خداحافظی‌ای این‌چنین عمیق غمگینم نکرده بود.


+ به قلم مریم
.دیِر زندگی.

دیِر بلاگِ من! فکر میکنم یکی از خاصیت های گذر زمان این باشد که رمقِ برقراریِ ارتباط های عمیق را از دست میدهی. نقطه ای، مرزی، خطی نامشخص و مبهم در زندگی وجود دارد که پس از آن ناگهان خود را اینگونه میابی: اینگونه بیحوصله در ژرفا دادن به روابط و معنا دادن به پیوندها. هرچه تا آنجای زندگی جمع کرده ای، هرچه بنا کرده ای، هرچه بن و پایه برای روابطت ساخته ای، همانها میمانند و مابقی همه سطحی و اندک به لحاظ معنا در طول زندگی در رفت و آمدند. این را آنروز که کنارش دراز کشیده بودم فهمیدم. او حرف میزد و من گمان میکردم چیزی نامرئی از جنس احساس و معنا در بطن رابطه مان است. چیزیکه شاید دیگر بدستش نیاورم. واضح تر بگویم: دیگر توانِ آراستن و ترتیب دادن چنین روابطی را ندارم. توان، رمق، نا، حوصله ... هرچه اسمش را میگذارید. پس از عبور از باریکه ای محو و تار از زمان، وارد سطح دیگری از زندگی میشوی. سطحی که در آن زندگی و پیوندهایت دو دسته میشوند: تعلقاتی که بوی اطمینان خاطر و آسودگی های قدیمی میدهند و دسته دوم آنهایی که در روزگارت در گذارند. برای بودنشان قدردانی. برای غم هایشان گوش شنوایی. برای دلهایشان خواهانِ خجستگی هستی. اما جای خالی نبودنشان، درد نمیگیرد و در دور و نزدیک بودنشان تفاوتی نمیابی. قسمتی از زندگی وجود دارد که از آن پس به راحتی کَنده میشوی. به آسودگی دوری ها را تاب می آوری. زخم زبان ها تعادلت را برهم نمیزند. زندگی دیگر چیز زیادی برای گفتن ندارد و اندک مسائلی هستند که میتوانند عمیقا غمگینت کنند. روزمره ات آکنده از آدمهایی میشود که مجال شناختنِ تو را ندارند. همینطور فرصتِ صمیمیت های کشدار و از سر امنیتِ خاطر.

نمیدانم مرز مشخص اش کجاست. شاید پس از نوجوانی. شاید اندکی دیرتر. اما بخوبی میدانم که من وارد این سطح شده ام ... سطحِ «زندگی عزیز! هرچه کاشته ام همان است، بیش نمیخواهم».



+ به قلم مریم
| کمی درباره من |

در زبان عبری مریـم یعنـی آیینه دریا .

دریا شکل زنیسـت که نگـاهش عمیـق

و هُرم نفس هایش شرجی ست .

مریـم برای من ،

همان آیینه طغیانگری

و آرامش ِ زن شرجی ست .

مصداق سکون و خشم .

ژرفا و سطح .

شفافیت و تیرگی .

تم ِ تمام و کمالی از آبی ها .

مریم ، خاکستری ِ معمولی ِ

دریاییست در هوای ابری .

زیبایی / زیبایی / زیبایی ...

مریم ، نگاهی ست عمیقتر

از چشمان پنجره ی گشوده به دریا .



روزمرگی ها و حس های گهگدارم را

با بلاگم شریـک میشوم .

این سطور

نه آنچنان قابل و شایسته خواندن اند

پس اگـر من را میخوانید ،

تمامـا از نگاه مهربان خودتان است .

ممنون از محبت دلتان :)


MeLoDiC

قالب