سفارش تبلیغ
صبا ویژن
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

ثابت !

[دیگر کلام مکتوب ناجی مان نخواهد بود]


.فراموشی.

چیزهایی را از یاد می‌برم. و این خوب و بد است. توی آسانسور می‌ایستم و یادم نیست خانه‌مان در کدام طبقه است. درحالیکه ساختمان تنها پنج طبقه دارد و پنج عدد کوچکی است که یک بچه‌ی پیش‌دبستانی هم درکی از آن دارد. توی آسانسور همسایه‌ها به من نگاه می‌کنند. و من به همسایه‌ها. زیرا بهترین دفاع حمله است. همه منتظریم من یک عددی را انتخاب کنم. من فشاری که توی آسانسور رویم می‌افتد را دوست ندارم. فشاری که توی جای دیگر رویم بیفتد را دوست دارم. گاهی دستم را الکی روی اعداد می‌گردانم که مثلاً در حال انتخابم. وقت تلف می‌شود و خدا را چه دیدی شاید یکی پیاده شد. همه این‌ها در حالی است که خانه ما طبقه دوم است. و من میتوانم مانند آب خوردن از پله بروم و بیایم. ولی هربار فراموش می‌کنم و وقتی یادم می‌افتد پاها و پله‌هایی هم وجود دارد که آن تو گیر افتاده‌ام. این تازه قسمت به تخمم ماجراست. یعنی شما می‌توانید بگویید به تخمم که یادت نمی‌آید خانه‌ات کجاست. به تخمم که خانه دوست کجاست. ولی وقتی روبه‌روی هم ایستاده باشیم و من شما را به یاد نیاورم به تخمم تمام می‌شود و به آپاندیسم شروع می‌شود. مثلاً آپاندیس یک جای غیرقابل حذف و غیرقابل بخشش و قلب بدن انسان است. اگر کسی کاری به من بسپرد من آن را از یاد برده‌ام. اگر درباره خاطره‌ای نه‌چندان دور حرف بزند الکی لبخند می‌زنم و می‌گویم عه؟ جدی اینجوری بود؟ نه پس خاک بر سر تو بود. اگر ناهار کتلت خورده باشم و از من بپرسند ناهار چه خوردی؟ حتی قیافه ناهارم هم یادم نمی‌آید. گاهی توی صورت انسان‌ها نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم من ایشان را کجا دیده‌ام؟ گاهی آن‌ها استاد من هستند. و دارند از پله‌برقی بالا می‌آیند. من چون حس می‌کنم ایشان را جایی دیده‌ام، رویم را می‌کنم آن‌وری. ولی چون آن‌ها رویشان را کرده‌اند اینوری، این قضیه برایم گران تمام می‌شود. مادرم می‌گوید باید جدول حل کنم و سرم زیادی توی گوشی است. می‌گوید از طریق این گوشی توی یک دنیای دیگر زندگی می‌کنی‌. حتما آن‌ تو خانواده‌ای داری، یک دانشگاه دیگر درس می‌خوانی، ناهار آبگوشت بوده و خانه‌تان طبقه خدا می‌داند چندم است.

 

+ تانزانیا


+ مریم هستم
.شاید فون فوبیا.

تلفنی صحبت کردن خار توی گلو و خنجر توی قلبم است. معمولا پشت تلفن نه حرفی برای گفتن دارم، نه داستانی برای تعریف کردن، نه آمادگی روانی برای اینکه هرزمان و هرکجا هرکسی اراده کرد، من برای صحبت کردن با او حاضر باشم.

+تانزانیا


+ مریم هستم
.دیریافته اینها را برای تو نوشته ام.

آنچه من به واقع خواهانش هستم همان است که در کلامِ من نوشته می‌شود؟ انگارِ شما از احوالاتِ من چطور؟ همه همان است که حینِ کلامِ مکتوب گفته‌ام و خوانده‌اید؟ آدمی چطور می‌تواند آن‌همه شوریدگی را بنویسد وقتی یقین دارد احوالی که در کلمه بگنجد تماماً وصف است؛ در حالی‌که ما همگی ورای اوصافی که از ما ذکر می‌شود ایستاده‌ایم؟ ما راویِ احوالِ خود نیستیم، ما روایت‌ کننده‌ی جبرِ عواطفیم؛ روایت کننده‌ی خوش‌مشربِ از دست دادن‌ها و دست کشیدن‌ها. ما پیش از نوشتن باخته‌ایم، ما پیش از نوشتن از دست داده‌ایم. پس دیگر چه اعتباریی‌ست به کلام؟ اصلاً مگر می‌توان نوشت آن رعشه را که پی خیالی از تن می‌گذرد؟ مگر فرو ریختنِ یکباره‌ی اندوه را می‌توان نوشت؟ دلواپسی را بنویس، ببین چه می‌ماند از آن! عجز کلمه است این. عجزِ کلام مکتوبی که همگی برای گذر نوشته می‌شوند و برای رهایی. به فرض که رها شده‌ایم، حال چه بر سر رازهایمان می‌آید؟ راوی هربار از ترس و حظ و ناکامی می‌نویسد، اما اینها همه‌ی ماجرا نیستند، اینها همگی پاره‌هایی از رموزِ وقایع‌اند، پاره‌ای از آنچه روایت کننده میل دارد عرضه کند. پاره‌هایی که همگی به کل بی‌اعتبارند و در معرض حراجِ عقاید آنکه می‌خواند. خواننده چقدر شریف است برای دانستن؟ خواننده چقدر صالح است برای سهیم شدن در آنی که بر ما رفته است؟ من پیِ اینها نبوده ام هرگز، انگار که من مدام از هراسِ چشم‌های خیره گریخته و بی‌آنکه بدانم فاجعه را از تن به کاغذ رسانده‌ام، و همان حین بارها و بارها زمزمه کرده‌ام: «دیریافته اینها را برای تو نوشته‌ام، خوانده‌ای؟» .

حال برایم بگو رازهایمان را آنکه می‌خواند برای آن همه کلمه چه دارد که بگوید؟ اصلاً شانه‌ی آنکه می‌خواند کجاست؟ برایم بگو پسِ این همه سالی که گذشت آغوشِ آنها که مرا می‌خوانند کجاست؟ آغوشِ شما کجاست؟

 

+ نازوند بهاری


+ مریم هستم
.موهبت.

با خودم بخشایشگر هستم. و این کاری ست که همیشه برای خودم انجام میدهم.

 


+ مریم هستم
.معنی.

پذیرفتنِ حقیقت، زندگی را کمی آسان تر میکند. حقیقت این است: زندگی سخت و غیرمنصفانه است و باید با آن کنار بیاییم، چون چاره دیگری نداریم.

لابلای اخبار جهان و اتفاقات گزارش نشده زندگی مردم که بگردی میبینی خبری از فانتزی های زیبا و روح نواز نیست. ژانر حوادث، ژانر وحشت است و جنگ و جنایی و معمایی. همه مان در این سال ها آنقدر فیلم و سریال دیده ایم که دیگر از مواجهه با داستان های عجیب و غریب اینروزها شوکه نشویم. دیگر پذیرفته ایم که بازیگران بی دستمزدی هستیم که بدون خواندن فیلمنامه جلوی دوربین آمده اند. این را نمیخواهم بلند بگویم. پس جلو بیایید تا آهسته دم گوش تان بگویم که ما پذیرفته ایم بازیگرانِ سوگلیِ فیلمنامه نویس و کارگردان نیستیم و به احتمال زیاد، ما را جایی بی اهمیت از قصه حذف خواهند کرد؛ بدون موسیقی متنی غم انگیز و کلوزآپی از صورت زخمی و از نفس افتاده مان.

شاید این ویروس برود و ویروسی دیگر جانشینش شود. شاید زلزله زمین زیر پایمان را نصف و خانه هایمان را ویران کند. شاید سونامی، شهری را با خود ببرد. شاید زامبی ها از زیر خاک بیرون بیایند و نیمه شب به پنجره هایمان بچسبند. شاید بیگانگان کهکشان همسایه تصمیم بگیرند آشغال های داغ و سنگین شان را به طرف سیاره مان پرتاب کنند. دیگر احتمال هر چیزی هست.

سر را به هر طرف بچرخانی آشوب است. اما یک نگاه به خودت و اطرافت بینداز. زندگی هنوز ادامه دارد و ادامه خواهد داشت. تا وقتی جنازه مان روی زمین نافتاده باید (خوب) ادامه بدهیم. باید به آن لعنتی های پشت دوربین ثابت کنیم که ما سیاهی لشکر نیستیم، ما قهرمان فیلم پرفاجعه ی خودمان هستیم.

 

+ آنالی اکبری


+ مریم هستم
.دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را.

تو هم حتما از این شب ها داشته ای که گذشته ی خودت را باور نکنی و از آن بترسی و زل زده باشی به نوری که از پنجره رد شده افتاده وسط تاریکی خانه و گوش سپرده ای به صدای خش خش جاروی نصفه شب توی خیابان و در دلت تکرار کنی چقدر آن روزها از این آرامش و سکوت دورند، چقدر بیگانه اند، چقدر چرک و کدرند.

امشب مشت من مثل همیشه خالیست با اینکه دنیایم بیشتر از هر وقتی پر از دیگران است، که خوشحال نیستم اما ناراضی هم نیستم. دنیایی که پر از یکجور زندگی دیگر است. زندگیی که در آن کمتر دنبال فهمیدنم و کمتر جدی گرفتنم و کمتر غصه خوردنم. دنیایی که کمتر به عشق ها و تن ها و نگاه ها خود دارد. دنیایی که کمتر درد دارد.

امشب مشت من مثل همیشه توخالیست با اینکه «نه» بیشتری میگویم و «بله» بیشتری میگویم و روتین کمتری را میگذرانم و خوشحال نیستم اما ناراضی هم نیستم.

تو هم حتما از این روزها و شبها داشته ای که مشتت را باز کنی و ببینی بعد از آنهمه همچنان خالیست، همچنان سرد است، همچنان خشک است.

 

+ از یادداشت های خانم پاپن هایم

 

~do not be afraid because...1 John 4.18 "There is no fear in love. But perfect love drives out fear, because fear has to do with punishment. The one who fears is not made perfect in love."

 

سعدی میخوانم. شبهایی که غمگینم سعدی میخوانم. شبهایی که غمم نیاز به نوازش دارد، نیاز دارد کارها و برنامه ها و روتین ها را بخاطرش ببندم و به او گوش کنم، سعدی میخوانم. میگذارم غمم جولان بدهد، خودنمایی کند به لحظه های خالی ترِ شب ها. سعدی میخوانم تا بگوید «خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید - دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را». سعدی میخوانم تا غمم به انگشت هایم برسد. در واژه ها بنشیند. و یادم بیاورد روزگاری با نوشتن عجین بودم. سعدی میخوانم تا بشنوم «هنوز با همه دردم امید درمانست - که آخری بود آخر شبان یلدا را»


+ مریم هستم
.خالی.

چیست مگر آدمی جز یک سرگردانی عظیم که هرچه را به او بدهی دلتنگِ آن دیگرچیزی ست که از دست رفته است؟ از بدِ حادثه رجعتی هم در کار نیست. بلکه تماما یاد است؛ یادِ آنچه دریغ شده و دیگر به کل از دست رفته است. و من می دانم که خیالِ اینها همه آدم را یک روزی از پای در می آورد. 

+ نازوند بهاری

 

Unclench your fists, unlock your knees and also the door to your heart, take a deep breath, and begin to swim. Begin to let the waves do their work in you. --Shauna Niequist

 

از 13؟ یا 14 سالگی پا گذاشتم به فضای مجازی. ابتدای کار تنها وبلاگ بود. آدمهایی که از دنیای بلاگ باهاشون آشنا شدم. بعضی ها دور و غریب با نوشته هاشون نوازشم دادن. بعضی ها نزدیک و آشنا، کنارم بودند شب و روز. کانال های تلگرام اومد. پست های اینستاگرام. جاهای مختلفی رفتم (هرجایی که بشه پستی گذاشت و همکلام شد گاها)؛ گذری و کوتاه مدت. وَ بعد مدتی ترکشون کردم. حالا بیست و یک سالمه. با آدمایی آشنا شدم این سالها، که دووورِ دورن از من. اما شبانه روز میخونمشون. حالم رو با نوشته هاشون زیر و رو میکنم. نویسنده اند؟ خیر. بیزینس وومن اند. گردشگرند. معلمند. وکیلند. طراحند. راستش چندتایی هم نویسنده اند. اما از نویسنده های خودمونی و خاکی و صمیمی اند. آدمهایی که تیکه هایی از خودم رو توی اونها میبینم. آدمهایی که ازشون تأثیرِ آگاهانه میگیرم. آدم های خاص و تاریخ سازی نیستند. شبیه خودمون هستند. که بودنشون برای هستی واجبه و در نبودشون؟ کاینات به کار خودش ادامه میده. آدمهایی که کلمه هاشون قلبم رو گرم میکنند و من رو به خودم نزدیک میکنه. ممنونم دنیای مجازی. ممنونم.


+ مریم هستم
.این اپیزود:آقای موراکامی.

زمان با سرعت تکان دهنده ای گذشت. به زودی پسر سی و دو ساله شد و دختر سی ساله. در یک صبح زیبای ماه آوریل پسر دنبال فنجانی قهوه بود تا روزش را با آن شروع کند و در همان حال دختر برای ارسال نامه ای سفارشی از شرق به غرب می رفت، اما درست در امتداد همان خیابان باریک در محله هارویوکوی توکیو، آنان در آن گوشه از خیابان از کنار همدیگر گذشتند. پرتو ضعیفی از خاطرات گذشته برای لحظه کوتاهی در دل هاشان سوسو زد. هر یک نفسش را در سینه حبس کرد و میدانست که:

«آن دختر، دختر صددرصد دلخواه من بود.»

«آن مرد، مرد صددرصد دلخواه من بود.»

اما پرتو خاطراتشان بسیار ضعیف بود و دیگر وضوح چهارده سال قبل را نداشت. آنان بی هیچ گفتگویی از کنار همدیگر رد شدند و برای همیشه در میان جمعیت ناپدید شدند. ماجرای غم انگیزی است، این طور نیست؟

 

دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل | هاروکی موراکامی

 

 

+ آقای موراکامی! خنجرها رو فرو میکنی تو قلبم.


+ مریم هستم
.پذیرش.

کتابِ سبز رنگِ موراکامی کنار دستم چشمک میزند : «دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل». هنوز نرسیده ام به قسمتی که نویسنده دختر صد در صد دلخواهش را پیدا میکند. بوک مارکِ فرندز از گوشه کتاب، نور اندکی به قلبم اضافه میکند. آهنگِ ترکی که دوستم برایم فرستاده در پس زمینه اتاق پلی میشود. پرده شفافِ اینروزهایم شده است این آهنگ. و خنجر فرو میکند در قلبم. و خنجر را عمیق تر میکند هربار. سه جلدِ نخوانده گرگ و میش کنار سیم شارژر روی زمین به همدیگر چسبیده اند. یاد جلد اولش افتادم. چقدر بِلا را میشناختم. چقدر بِلا در زندگیِ من جا داشت تمام این سالها. چقدر گوشه های قدیمیِ قلبم را گرم میکند این کتاب. کشک، چوب شور، چیپس، پفک : سایر هم نشینانِ اینروزهای من و اتاق اند. با اشتیاق قاشق قاشق کشک میگذارم در دهانم، همزمان که چشم هایم روی صفحه سریالها در گذارند. دست می اندازم و کمی پفک میخورم. تا به خودم یادآوری کنم همه چیز سر جایش است. اما همه جیز سر جایش نیست. پی ام اسم گذشته. و دیگر نمیتوانم تقصیرها را گردنِ هورمون ها بیندازم. همه چیز سر جایش هست و نیست. جایی در قلبم خالی و تاریک است (خالی و تاریک تر از همیشه). و دارد خودش را منتشر میکند. به تمام تنم. به نقاطی که فراموششان کرده بودم هم. میرود که مرا ببلعد. میرود که یادم بیاورد حریفِ همه چیز نیستم. که به من بگوید «اندوه را در قرارداد زندگی نوشته اند». خیلی سال است تسلیم شدن را حذف کرده ام. اینروزها هم به رقص چنگ انداخته ام. به ترکیب ادویه ها و بوها و طعم ها. به خیابان گردی و آهنگ های عاشقانه که سرودِ پایداری و شادمانی سر میدادند. سعی کردم آنی باشم که غلبه میکند. آنی که جنگیدن را بلد است. اما آن چیز هنوز سرجایش است. منتظر میماند تا بیکار شوم. تا چشمم را از خطوط کتاب ها و سریال ها و غذا ها و خیابان ها بردارم تا قلبم را بفشرد. تلخ کند. و دلمردگی را سُر بدهد در جانم. اینروزها همه چیز سر جایش هست و نیست. شاید تسلیم شدن شجاعتی میخواهد که هنوز بلدش نیستم. شاید باید اجازه بدهم دلمردگی کمی در من رفت و آمد کند. از مختصاتم که به ستوه آمد، خودش مسیرِ‌ آمده را برمیگردد. و تنهایم میگذارد با قلبِ تاریک و خالیِ گذشته. که حالِ بهتری داشت.


+ مریم هستم
| کمی درباره من |

در زبان عبری مریـم یعنـی آیینه دریا .

دریا شکل زنیسـت که نگـاهش عمیـق

و هُرم نفس هایش شرجی ست .

مریـم برای من ،

همان آیینه طغیانگری

و آرامش ِ زن شرجی ست .

مصداق سکون و خشم .

ژرفا و سطح .

شفافیت و تیرگی .

تم ِ تمام و کمالی از آبی ها .

مریم ، خاکستری ِ معمولی ِ

دریاییست در هوای ابری .

زیبایی / زیبایی / زیبایی ...

مریم ، نگاهی ست عمیقتر

از چشمان پنجره ی گشوده به دریا .



روزمرگی ها و حس های گهگدارم را

با بلاگم شریـک میشوم .

این سطور

نه آنچنان قابل و شایسته خواندن اند

پس اگـر من را میخوانید ،

تمامـا از نگاه مهربان خودتان است .

ممنون از محبت دلتان :)


MeLoDiC

قالب