سفارش تبلیغ
صبا ویژن
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

. آخ که دیگر این من نیستم.

واژه هایم را گم کرده ام. این غمگین ترین جمله درباره من است. من همانم که همیشه از بیرون ساکت بود ولی داخلش پر بود از فکر و حرف و کلمه. همان که از بیرون آرام بود و از درون غوغا. از بیرون بی شکل و از درون شکیل و باهویت. حالا اما دست که می اندازم به افکار و احساساتم تا بچپانمشان در جمله ها، میبینم که بی صورت شده اند. خالی شده اند. هستند، حضور دارند. اما قابلیت ارائه ندارند. قابلیت در لباسِ‌ الفاظ درآمدن ندارند. حالا دست که می اندازم به واژه ها، می‌بینم که بله! آنجا نیستند دیگر. کلمه‌ها ترکم کرده اند. تنها سلاحم در غمها برای ادامه دادن، ترکم کرده است. نمیدانم از کِی؟ شاید از وقتی برایت نوشتم و نوشته ام را به تخمت هم نگرفتی. تو معیارم بودی برای پسندیدن و نپسندیدن چیزها. از وقتی کلماتم را ندیدی، من هم ندیدمشان. آخر میدانی که، اگر تو مرا نخوانی من هم نمیخوانمم. و اگر تو مرا نبینی من هم نمیبینمم. و راستش سنگین است میزان و معیارم کسی باشد که نادیدنم غمش نبود و در خیل اش هم بِه از من کم نه. شاید هم این فقط یک تصادف زمانی است و تو و به تخم بودن نوشته هایم برای تو، دلیل فراری دادن واژه ها نیستند. شاید تو تنها یک دستاویز مناسب و در دسترس هستی تا مشکلات ناچیزم را گردنش بیاندازم. شاید کمی بعد از آن روز و بعد از تو، در اتفاق غمگین دیگری بود که جمله هایم را از دست دادم. در اتفاق غمگین دیگری که یادم نمی آید. عزیزم، دیگر داخلم صدایی نیست. درِ جعبه ام را که باز کنی، با «هیچ» روبرو میشوی. یک هیچ با فونت 114 و خاکستری رنگ. خالی تر، ساکت تر و حواسپرت تر از همیشه هستم. از اتاقم به قصد برداشتن کدئین، بیرون میروم؛ در درگاه آشپزخانه می ایستم که «اینجا چه میکنم؟ اینجا چه میخواستم؟». دقیقه های طولانی دنبال خودکارم میگردم که تمام مدت در دستم بوده است. فلان خبر جالب را میخوانم و میگویم باید همین الان برای میم تعریف کنم؛ صفحه خبر را میبندم و وارد فلان اپلیکیشن چت کردن میشوم و بعد سوال ها هستند که ردیف میشوند: «چرا آمدم اینجا؟ اینجا چه میخواستم؟». مدام دنبال چیزهایی هستم که فراموششان کرده ام. دنبالِ از سر گرفتنِ کارهایی که نیمه رها شده اند و حالا خاطرم نمی آید که چه بودند. دنبال انجام دادن کاری که انگار مهم بود و زدن حرفی که جالب بود، ولی حالا ردپایشان هم به زور در حافظه م جا مانده.

روزهایم شده اند چند ساعت خواب در میان ساعت هایی که خالی و بی فکر و حواسپرت و خاکستری ام. و امان که دیگران همچنان کالبد میبینند. همان کالبدی از من، که پیشتر، در روزهایی که درونی زیبا و نظم یافته داشتم، دیده اند. امان.


+ مریم هستم
| کمی درباره من |

در زبان عبری مریـم یعنـی آیینه دریا .

دریا شکل زنیسـت که نگـاهش عمیـق

و هُرم نفس هایش شرجی ست .

مریـم برای من ،

همان آیینه طغیانگری

و آرامش ِ زن شرجی ست .

مصداق سکون و خشم .

ژرفا و سطح .

شفافیت و تیرگی .

تم ِ تمام و کمالی از آبی ها .

مریم ، خاکستری ِ معمولی ِ

دریاییست در هوای ابری .

زیبایی / زیبایی / زیبایی ...

مریم ، نگاهی ست عمیقتر

از چشمان پنجره ی گشوده به دریا .



روزمرگی ها و حس های گهگدارم را

با بلاگم شریـک میشوم .

این سطور

نه آنچنان قابل و شایسته خواندن اند

پس اگـر من را میخوانید ،

تمامـا از نگاه مهربان خودتان است .

ممنون از محبت دلتان :)


MeLoDiC

قالب